تبليغاتX
آیا آسمان ستاره را دوست دارد؟
عاشقی
 شب و روزهای من
سلام

بازم امدم

فردا تولدمه.............................

همه معمولا روز تولدشون خوشحالند!

منم خوشحالم.تولدم مبارک


طپش برای نوشتن مجال اندیشه را از قلم بی پروای من به دور نگه میدارد

دختر بندری کنار دریا در این کویر چه کار میکند؟!

روزی حتی فکر نمیکردم که با اسمان بی ستاره اشتی کنم و بخواهم مطلب اپ کنم.

تنها چیزی که امید نوشتن رو تو من تازه کرد حال و هوای شهری بود که توش دنیا امدم و حال دلم براش تنگ  شدههههههههههههههههههههههههههه

تنهای بد دردی

اما

گاهی لازمه.

تبریز شهری در تعصب و کویری با زبانی که در کنار شیرینی اش این را بیشتر در من باور میسازد که فاصله بسیار است .

شهری بزرگ با ساختمانهای بلند و درختهای مصنوعی که بر چهره کویریش لبخند میزند .

و شاه گلی نمای و قشنگی شهر که زیر بنای طبیعتش را بتن و الماتور گرفته..............

نما و بافت شهر حسرت جنگلهای خودمان را بر دلم میگذارد !!!!!!!!!!!!!!!!!

زنان  دخترانی که خود را با لباسهای تیره میپوشانند و هراز گاهی در پس انبوه جمعیتی که هر روز از پس هم میگذرند شالی رنگی بر سر زنانشان میبینی!!!!!!!!!!!

وتازه به یاد می اوری که زندگی در اینجا هم وجود دارد !

تمام این شهر را به دریای شهر خودمان می فروشم دریای که پنجشنبه شبهایش را دختران و پسران دریای پر میکند .و تنوع رنگ لباسهایش از طبیعتش ناشی میشود.

گاهی انسان در اسمانش ستاره ای نمی درخشد ولی حتی قهر کردن با اسمان بی ستاره هم ناشکریست.

به اسمان بی ستاره خود مینازم شاید زیبا نباشد و رنگارنگ ستارگان پرش نکرده باشد اما تنفس در ان ریه را از هوای پر میکند که اسمانش مال خودت است و حال و هوای غربت را ندارد ........................ 

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 
تو را من دوستتر میدارم........................................

امروز امدم بعد مدتا میخوام دوباره بنویسم

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ...............

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم

سرمستی ادم و به نشاط میاره

امروز از همه چی راضیم !

|+| نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                  

|+| نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  |
 
یک سوال ؟

آیا میشود روزی مورچه های پر دار سطح خورشید را بپوشانند؟

حتما فکر کنید و جواب بدید .

|+| نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385  |
 
 

برای آنها که خوب می اندیشند:

درخت انگور كه درخت مو نيز ناميده ميشود درختچه اي است بالا رونده كه از ديوار و درختان مجاور بالا مي رود . ساقه آن گره در و داراي بگهاي متناوب است . برگهاي انگور داراي پنج لوب دندانه دار و برنگ سبز تيره مي باشد . گلهاي آن كوچك ، مجتمع و بصورت خوشه ظاهر مي شود . ميوه درخت انگور ، گوشتدار و شيرين و برگهاي مختلف است .

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه سوم خرداد 1385  |
 انگور
کجا شهد است این اشک است اشک باغبان ژیر و رنجور است.

که شبها تا سحر بیدار بوده همه تاکها را اب داده

دل هر ذره را از اشک چشمان نور بخشیده

که هر دانه را سیراب ژرورده

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان میفشارید بر هر دانه دندان را

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه سوم خرداد 1385  |
 
امروز هم یکی دیگه از روزهای خوب خداست .

هوا صاف . زمین نرم .زندگی عشق.

دیروز خیلی گریه کردم .

از گریه چشام پف کرده بود.

اما امروز کمی بهترم .

شاید دوای درد یه عاشق همون گریه هاش باشه که تو تنهای

رو گونه هاش میریزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما اگه برای همیشه تنها بمونه حتی اشکهاشم حیفه

حیف نیست؟

|+| نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه دوم خرداد 1385  |
 دل شکسته (بگو شاهد داری)!!!!!!!!!!
برو به هر که عاشق بگو دل بستن خلاف مقررات.

بگو دوست داشتن جرم.

بگو عاشقی پیشه خوبی نیست.

بگو شاهد داری از یه دل شکسته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بگو درست که خوبی همیشه خوب بوده ولی همه قدر خوبی رو نمی دونند.

بگو شاهد داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بگو شاهد داری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر کسی هم پرسید شاهدت کیه؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آدرس من و بهش بده. 

                                                          margaret_1400

|+| نوشته شده توسط مژگان در شنبه سی ام اردیبهشت 1385  |
 کفش مژگان
من در این کقش ویر می مانم

چون که میدانم یار پایم نمی ماند.                                  

پشت پایم از پشت پایش خسته است .

دندانهای جلو داخل فکش شکسته است. 

روزی او را به کفاشی می برم.

تا که شاید ماهی دیگر در پایم دوام اورد.

اجهای زیر کفشم روزی میرسد که مانند خیابان  اسفالت شد.

پایم درمانده گذارد و دلم برای کفش دیگر اب شود.

از ان بگذرم که هر روز پای بو گندو در ان می گذارم.

واکس هم نمی زنم او را در مانده جلوی در جا میگذارم.

بند هایش را وا نمی کنم      با پوشت پا ان را سوا میکنم.

پدرم میگوید کفش در پایت نمی ماند بی چاره نمی داند پایم داخل کفش نمی ماند.

کفش با نابدان خانه ما دوست است.چرا که او همیشه زیر باران می ماند.

روز اول با او می دویدم همچو اهو از سر کوه می پریدم.

از روی رودخانه با او می گذشتم.

از اب پر کردن داخلش نمی گذشتم.

کمر کفشم شکسثه است .

از دست پایم او خسته است.

 فردا کهنه خر می اید او را می برد .

او میرود و پایم را جا می گذارد و جا را برای دیگری وا میگذارد.

بی چاره کفش های بعدی من.

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  |
 عاشقی در یک شب بارانی
آسمان بر نگاهش قطره اشکی مانده بر جا

که از شوق دیدارش گاهی می گرید..........

گاهی می گیرد ............

گاهی ناله می کند ...........

گاهی حتی فغان ها یش مورچه ها را بیدار می کند .......................................

به یاد دارم در خیالاتم آنجا که زمان فرصت راه یابی

نداشت؟

یاد دارم شبی آرام می گریست و در خیابان ما می

گذشتند کفترانی که در زیر اشکهای بی تاب و ناامید

او قصه عشق در گوش یکدیگر می گفتند !!!!!!!!!!!!!

درد خفته بیدار می شد و خاطره های با او بودن در

سایش اشکهای بارانی تداعی

گاه می اندیشم کاش آنشب آسمان را می دیدم

                          و

از اشکهایش می دانستم که چه زود پشیمان خواهم

شد .......................

می گویند امشب در زیر پلک هایت قطره ای بارانی است

                         افسوس

که نمی دانند اشک من قطره ی بارانی است که از

صورت آسمان بر جای مانده است.

تقدیم به زمانی که یاد دارد صدای من و تو را

 

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا